تراوشات ذهن مطلوب من - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:04
سه ماه است حس میکنم دارم به صورت برنامه ی کاملا فشرده ای بزرگ میشوم انقدر که در طول یکسال ، اینچنین تقییر نکرده ام ! سخت بود برای منی ک همیشه طال ارامش بودم! این مشوش بودن های ثانیه ای و استرس های جان فرسا ، سخت بود ... اما ، زمان ، رفیق قدیمی ، به
ماه بی نور دلم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:04
من را ، راستش را بخواهید نمی دانم از کدام نسل و تبارخدا به تصویر هستی کشاند ... اما چند وقتیست چشم روی همه چیز بسته ام ... خدا می داند چگونه مصیبت ها را به جانِ معده ام خورانده ام که مبادا از چشمانم سرازیر بشنود ... فقط خدا می داند ! هعی ...
فکرم درگیره - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:04
در گیر و دار زندگانی درگیر شده امهمدمی نمیابم از بهر خالی شدنم .. نمیدانم چه کسی را باید پناه کنم جز خودم و خدای خودم ؟ میدانی ؟ انگار حس میکنم چیزی این بین لنگ می زند ؟ انگار دهانی در کنار گوش دلم زمزمه های مداوم و بی سر و تهی دارد ... از ادمها دور
دلتنگی - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:04
امشب دلتنگیم رفع شد ... پای دلم نمیزاشت پاهام حرکت کنند و برند اما اگه میشد دهن اجبارو بست من مفتح درهای جبر بودم ! غزاله ....
عید..... مبارک ؟ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:04
عید.... نمیدانم اما ، سال پیش هم همینطور بود ، همان روز اول سال دلم شکست و این جریان ادانه داشت تا .... اخرای سال ... امسال انگار قضیه همانطور است ! انگار قرار نیست از این دل ما تکه ای سالم بماند ، ما ا خودی ها خوردیم ، از .. الان حس میکنم چقدر قف
خوبم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:04
میشه گف این خوبم یکم یا مقدار زیادی به خوب بودن واقعی نزدیک است ..که چندوقتیست بزرگ شده ام کینه به دل نمی گیرم ادم های اضافی فراموشم می شود .... می خندم و بیشتر مسکوتم .... نقشه ها دارم برای این اینده ی روشن .. و ته مه های دلم غنچ می رود ازین خیال اس
هیچ چیز سر جای خودش نیس - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:04
بعد از کلی مدت ، یه ذهن کاملا مغشوش قصد کرده به صفحه بیاد و منتقل کنه بود و نبودشو ... چقدر خستم ... و چقدر افتضاحه که دنیا شده تکراره مکررات .. و این بشدت خسته کننده است کنمیزاره ذهنمو جمع کنم که نمیزاره باز خودمو باور کنم ... یه چیزایی درست
بیا کمی حرف بزنیم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:04
میکن انسان وقتی که دیگه دردشو به کسی نمیگه شروع میکنه به بزرگ شدن اینجا دوحالت وجود داره، یا امتناع میکنه از گفتن با وجود آدمهای دورش یا هم هیچ آدم مورد اعتمادی دورش نیس تا بتونه حرفی بزنه ! در هر دو صورت دل آدمها اقیانوس عجیبیه ... اقیانوس هم یه رو
just be kind - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:55
At the moment i feel im so alone.... i hate hate of people and also my releatives.. all of the persons made my parent sad.. sometimes i thik how can them be a crul??? how...?
گلبرگ مغروم ... - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:55
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم ....
مملکت بی ثبات من - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:55
من در تجمع زیبایی ها گم شده ام ...نمیدانم باید باز در کدامین مهتاب چشم بگشایم ..؟ خلاصه کنم .. بگذار اینبار از کلمات فصیح و قلمبه سلمه فاصله گیرم ... این روزها شده ام مسافر زمانی که هربار به عقب میرود !... باز مرور میکنم این روزها خیلی بعضی نبودن ها سیلی به صورتم میزند و دلم می گیرد... نمیدانی با چه...
....عشق - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:36
....عشق عشق یعنی بزنی دست ب انکار خودت عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت عشق یعنی ک نماندن ب صلاحش باشد بگذاری برود .... آه ب اصرار خودت ..! + تاریخ دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 7:55 نویسنده Ghazaleh__kmpie |
نمیدانم ... - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:36
درد دارد اینکه حتی خودت هم ندانی چه شده ... ندانی کدام باغبان بی هوا کلنگش را در دلت جا گذاشت.. همه ی این هاراهم که کنار بگذاری.. کلافگی جای خود دارد.. اینکه هر چه ادم بی الایش تر باشد تنها تر است... که هر چه ادق تر باشد ...
یه اهنگ غمناک - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:36
یه دنیای پر درد یه اهنگ غمناک یه چشمای سرد و نفس های بی باک ... کاش میشد کمی معتدل بودیم .. شبیه هوای مازندان .. همانقدر بارانی همانقدر شیرین ... این روزها تنها صدایی ک هر شب بدون لالایی اش ب خواب نمیروم مهراب ا
کاش میشد فرار کرد ... - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:36
اینکه حرف های حافظ داره واو به واو برای زندگیم درست در میاد عجیب نیست ... داره زجرکش میکنه منو .. (ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش) .... نمیدونم قراره چیو دیگه ازموده بشم ... قراره کجا دیگه جواب پس بدم ... یک ماهه پر شدم از ی
happy birthday to me ! - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:36
تولدم مبارک .... :) 22روز ا زهشتمین ماه سال من پا به جهان گزاشتم ... من خود نخواسته مجبور به زیستنی اجباری شدم.. میدانی؟ امروز روزیست عادی مانند تمامی روز های دیگر! فقط یک دختر بیشتر پا به جهان میگذارد ادمی بیشتر تنفس می کند راه می رود تنهایی می کشد همه اش همان روزمرگی های ساده ایست که امروز یک نفر ...